زندگی رو دوست ندارم .

 نمیدونم چرا اینقدر خودمو اذیت میکنم . خیلی خوب میدونم که چطوری همه چی برام تبدیل به جهنم میشه . اما نمیتونم کششی رو که به سمت حقایق تلخ دارم نادیده بگیرم . گاهی اینقدر تلخه که همه چی برام مثل دروغ میشه . از دوست داشتنم متنفر میشم . از اینکه باید این پایان مال من باشه عذاب میکشم . اما حوب میشم . چند روز احتیاج به وقت دارم . پای عقل که میاد وسط یواش یواش دل پا پس میکشه . و دوباره روز از نو و روزی از نو . فقط این شوک ها بیمارم میکنه . انگار تمام عقده های دلم مثل پیچک از تنم بالا میره و درد و سستی و ... همه وجودمو میگیره !

  
نویسنده : Lithium ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
تگ ها :


 

شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
راه می رم دلم گرفته
پا می شم دلم گرفته
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم
باد زد و هوای منو برد
سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد
شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟

  
نویسنده : Lithium ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٥
تگ ها :


من

من زنگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!ر
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!ر
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!ر
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!ر
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
 

  
نویسنده : Lithium ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
تگ ها :


خنجر

تو اگر می دانستی
تو اگر می دانستی
که چه زخمی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
- آه ای مرد چرا تنهایی ؟

  
نویسنده : Lithium ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
تگ ها :


Maddness

محافظه کاری رو باید کنار گذاشت . تنها راه برای بالا رفتن دیوانگیه ! باید دیوانه بود ...

  
نویسنده : Lithium ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٢
تگ ها :