میدونم که خیلی زشته و خیلی بده . احمقانه است . اما تازه الان به این نتیجه رسیدم که رشتم رو دوست ندارم !!!!!!  هر چی دو دو تا چهار تا میکنم میبینم که اصلا من برا این رشته ساخته نشدم . آخه رو چه حسابی شیمی زدم ؟ چرا فکر کردم که دوسش دارم ؟

 

شاید هم اشکال از رشتم نباشه .  اونموقع که دانشگاه قبول شدم فکر کردم  الان رو یه سکوی پرشم که میتونم باهاش رویه زندگیم رو عوض کنم. اما زرشک . تو این یکسال و نیم حتی یک سانت هم از جایی که بودم تکون نخوردم .

 

 

یه دلسردی منجمد کننده تو همه وجودم تخم کاشته . کم آوردم !

چرا اوضاع برای یه مدت کوتاه هم که شده بهتر نمیشه؟؟

شنبه هفته پیش با ماشین بابام تصادف کردم . اونم چه تصادفی !!! کاپوت و گلگیر و هر چی اون جلو ملو ها بود داغون شد . شانس آوردم من مقصر نبودم وگرنه همونجا ماشین رو میذاشتم و در میرفتم . اینقدر داغون شده بود اصلا روم نمیشد تو چشای بابام نگاه کنم . لحظه خیلی بدی بود . تو رو خدا کی رو دیدید که اینقدر بد شانس باشه !! یارو گواهینامه نداشت از شانس بد تر من یک قرون پول هم نداشت تازه یکهفته هم نشده بوده که از زندان اومده بیرون .  مجبور شدیم یک بد بخت دیگه رو جای این مرتیکه جا بزنیم تا لااقل بیمه خسارت ماشین رو بده . چیزی حدودی 760 تومن !

یه چیز دیگه هم که هنوز که فکرش رو میکنم تا فی خالدونم میسوزه این بود که قبل از اینکه تصادف کنم یه پیرزنه جلو ماشین دست تکون داد . منم دلم براش سوخت گفتم برسونمش .  بعد از تصادف زنیکه جیم زد بعد از 20 دقیقه برگشت و به بهانه اینکه سرم بخیه خورده 7 تومن مارو تیغید . حالا به زنیکه میگم حاج خانم بیخیال . من بابام بفهمه شما رو سوار کردم خیلی سیته . بی خیال . من 5 تومن تو جیبم دارم بدم بیخیال میشی ؟؟ پیرزنه گفت بابات کدومه ؟ گفتم اونه !!1 بعد یه راست رفت پیش بابام . هنوزم که اینو تایپ میکنما خونم به جوش میاد . 

/ 4 نظر / 2 بازدید
رضا

چیزی به اسم شانس وجود نداره... این یک اتفاقه... همین... در رابطه با بقیه چیزهایی که گفتی... باید بدانی که بقول انشتین... تنها چیزی که می تواند برای همیشه کسی را خوشحال و راضی نگه دارد، داشتن یک هدف بزرگ در زندگیه... هرچقدر دیرتر این هدف را انتخاب کنی... بیشتر اسیر اتفاقات و تصمیم های دیگران خواهی بود... مثل آلیس در سرزمین عجایب که وقتی از گربه می پرسه باید به کدام طرف بره... گربه ازش می پرسه می خواهی به کجا بروی؟... آلیس میگه: نمی دانم... و گربه میگه: برای کسی که نمی داند کجا می خواهد برود... همه راهها یکی است... من خودم این مسئله را تجربه کرده ام.. هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم مثل یک کشتی در وسط دریا باشد و با هربادی به یک طرف برود... سعی کن زودتر این هدف را انتخاب کنی... و گرنه یه روز چشم باز می کنی می بینی شدی مسئول سرویس دهی به یه لندهور با چند تا بچه قد و نیم قد که اصلا نفهمیدی کی پاشون توی زندگی ات باز شدند

رفا

من هم نزديک بود يه اشتباه به همين عظمت (حتی بيشتر) انجام بدم. --- شانس آوردی که طوريت نشده. ولی اون پيرزنه خيلی @!*#&$ بوده که همچين کاری کرده.

رضا

ها اینن مهسا... مهلوم نیست کجاست