سلام . خوب من اينجام تو خوابگاه و يه سوئيت ۶۰ يا ۷۰ متری با ۱۱ نفر زندگی ميکنم . دارم سعی ميکنم زبون محليشون رو ياد بگيرم . خيلی با حاله . تمام هم اتاقيهام شمالی هستند . خيلی بلند صحبت ميکنند و تند تند حرف ميزنند. جالب اينه که با اين حال هيچ کدوم به حرف هم ديگه گوش نميدند . حالا حتما منو ميتونيد تصور کنيد که اون وسط هر شب با ۳ تا کدئين خوابم ميبره . سعی ميکنم خيلی تو اتاق نمونم . و ميرم تو حياط ميشينم . تازه يه چيز بد تر اينه که بايد ساعت ۶ بعد از ظهر خونه باشم . دانشگاهمون هم بد نيست . اما خيلی مزخرف تر از اون چيزيه که فکر ميکردم . ديشب اينقدر عصبی شدم که به سرم زد مثل قديما ... اما نه چيزی دم دستم داشتم و نه ميتونستم برم بيرون چيزی بگيرم ...  کافی نت از خوابگاه خيلی دوره . تازه از همه بد تر اينه که سرعتش خيلی کمه . ۲ تا صفخه رو خيلی سخت با هم باز ميکنه . به همين خاطر اعصابم داغون ميشه . ميبينم نيام بهتره . در همين حد هم که چک ميل بکنم يا کامنت هام رو بخونم ۱ ساعت طول ميکشه .

بچه ها تو خوابگاه بهم ميگن باربُد .يعنی اولش که بهم ميگفتن علی  بعد ديدم باربد قشنگ تره اينا که ميخوان صدا کنند بذار باربد صدا کنند . دلم برا اتاقم تنگ شده .بد جوری هوس قليون کردم اما بچه های اتاقمون خيلی زيادی مثبتند . اصلا اهل اين چيزا نيستند و فقط يه هم پياله پيدا کردم . که قراره ويسکی برام بياره. همين تابعد . هفته ديگه شايد برم تهران  

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رفا

ساعت ۶؟ باز خوبه تونستی یه هم پیاله بین این هم مثبت بی نهایت پیدا کنی. کم کم به محيط دانشگاهش عادت ميکنی خوب ميشه. از اين کافی نت سرعت دارا انقدر زياد ديديم که نگو. آدم ميخواد بگه برک اينترنت و وبلاگ.

سحر

سلام. منم باحالم که برات کامنت مينويسم. خوش به حالت که رفتی. اينجا ديگه داره حال من و بهم ميزنه.

Doust114(آرش)

سلام مهسا.... آره دوران درس و مشق شروع شد... موفق باشی!

*مرغ---دريايی*

سلام مهسايی،،کم کم به شرايط اونجا عادت ميکنی،فقط اولش سخته،،،اگه خواستی شمالی ياد بگيری من هستمااا،يه چيزايی ميتونم يادت بدم ( چشمک) ،ساعت 6 خوابگاه بودن يه کمی سخته!!بهت حق ميدم، امّا چه ميشه کرد،تنهايی که نميتونی باهاشون بجنگی...انشالا تا چشم به هم بزنی درست تموم شده و با دست پر بر ميگردی به اتاق خودت...موفق باشی خانومی

رضا

:) يادمه خوابگاه ما 120 متر بود... ما 14 نفر بوديم... اتاق من 3 نفر ديگه هم بودند... هر موقع مي خواستي مي تونستي بري بيرون يا حتي دانشگاه... يادمه بچه ها... پايه هاي تخت ها را بلند كرده بودند... تخت ها همه از نوع سربازي بودند... بعد روي تخت را پتو يا ملافه انداخته بودند و زير تخت يك فضاي اختصاصي درست شده بود... هركس مي رفت زير تختش مي نشست... يه اتاق كوچيك و اختصاصي... زندگي توي خوابگاه تنها حسنش اينه كه مي فهمي... توي دنيا چه موجودات عجيب و غريب ديگه اي غير از خودت هستند :دي مواظب خودت باش... به فكر يك كتابخانه هم باش كه سالن مطالعه داشته باشه... هيچوقت يادت نره براي چي آنجايي... سريع بايد درست را تمام كني و برگردي... همين... :) و اينكه خوب يا بد بودن كارها را... به نسبت خوبي يا بدي آدمهايي كه آن كارها را انجام مي دهند نسنج... خوبي يا بدي هر كاري... مستقل از آدمهايي است كه آن كار را انجام مي دهند

دختر ارديبهشتی

خب خب خب مبارکه مهسا....دوره جدیدو شروع کردی مطمئنا عادت میکنی تا چند وقت دیگه موقع برگشتن به تهران دلت واسه اینجا میتنگه....راستی من نمیدونستم اپاندیسیت کردی....و عمل جراحی اپاندیس و مهمتر از همه دندوووووووووووووووووووون ...وای من سه تا جراحی دندون دارم...

دختر ارديبهشتی

هی باربد اومدی مرخصی؟

mina

سلام مهسايی ...خوبی ؟:)

maryam

ای بابا.بيااا ديگه دخترررر