زندگی رو دوست ندارم .

 نمیدونم چرا اینقدر خودمو اذیت میکنم . خیلی خوب میدونم که چطوری همه چی برام تبدیل به جهنم میشه . اما نمیتونم کششی رو که به سمت حقایق تلخ دارم نادیده بگیرم . گاهی اینقدر تلخه که همه چی برام مثل دروغ میشه . از دوست داشتنم متنفر میشم . از اینکه باید این پایان مال من باشه عذاب میکشم . اما حوب میشم . چند روز احتیاج به وقت دارم . پای عقل که میاد وسط یواش یواش دل پا پس میکشه . و دوباره روز از نو و روزی از نو . فقط این شوک ها بیمارم میکنه . انگار تمام عقده های دلم مثل پیچک از تنم بالا میره و درد و سستی و ... همه وجودمو میگیره !

/ 5 نظر / 19 بازدید
شقایق

اگر شما از زندگی توقع غم واندوه و پشیمانی داشته باشید به ندرت ممکن است که زندگی دست رد به سینه شما بزند وتقاضایتان را بر نیاورد![شکست]

نازلی

چقدر خوب میفهمم چی میگی ... کنار اومدن عقل و احساس خیلی سخته اصلا شاید هیچ وقت با هم کنار نیان ! [ماچ]

رفا

ذهن آدم بزرگترین دشمن خود آدم

رفا

دقیقا چیزی که پایین نوشتم. بیشتر بنویس.