خیلی حس بدیه که یه نفر به خاطر کارات هی ملامتت بکنه  و تا بخوام یه خورده سفسته و توجیه بی منطقانه بکنم  خیلی با معنی نگام میکنه و میگه اصلا به من ربطی نداره . من چون دوستتم باید بهت میگفتم و بقیش به خودت مربوطه 14.gif38.gif

نميدونم تا حالا نشده بود که حس کنم که کاری رو ميتونم انجام بدم اما مثل خر توش بمونم . تازه اينجاش که به جهنم خب نشد که بشه . ازش خواستم که بهم اعتماد کنه و حالا خودم ريدم به همه چی . الان ديگه هيچ حرکتی نميتونم بکنم که باورم بکنه ... تمام اين مدت با تصور يه همچين لحظه و موقعيتی دست از پا خطا نکردم و خودم رو اصلا تو موقعيتی که نتونم توش مقاومت کنم نذاشتم .فقط يه لحظه . فقط اون لحظه لعنتی که نميدونم چرا کلا فراموشش کردم . خودشو ‌‌‌‌، قولمو ،اعتمادی که بهم کرده بود ، اعتمادی که ازش خواسته بودم و چيزايی که قرار بود به خودم ثابت کنم . همش تو ۵ دقيقه مثل بادکنک ترکيد . الان ديگه هر موقع بهش اس ام اس ميدم فکر ميکنه چت کردم . ديگه هم بهم اس ام اس نميده چون نميخواد وقتی تو حال خودم نيستم باهام حرف بزنه يا چيزی بهش بگم . کاش اينقدر بهم اهميت نميداد . در اون صورت مجبور نبودم برای کاری که کنار گذاشتنش از هر لحاظ برا سخته اينقدر خودم رو به در و ديوار بکوبم و نسخی بکشم و مثل مرغ پر کنده تا صبح تو اتاق قدم بزنم .

دلم ميخواد فقط يه بار ديگه باورم کنه . کاملاْ باورم کنه نه اينکه مدام بهم شک کنه واسه زياد خوابيدنام واسه لحن حرف زدنم واسه بی حوصلگی هام  و ... . قول ميدم اين بار نا اميدت نميکنم .نمیتونم بگم این قضیه هیچ جا و هیچ وقت دیگه اتفاق نمی افته اما دیگه درگیرش نمیشم . 45.gif

/ 0 نظر / 6 بازدید